|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||
|
غروب که نمی کنی . -می دانم- هنچنان بر ارتفاع مویه های سراسیمه ی من
خواهی نشست. تا سایه ی هیچ مسیح بر دار نشسته ای در سکوت
مرگبار ترسایان گم نشود . تا کنار پنجره ی التهاب من زنجره ی مادر شهیدی – گمنام – به خاک ننشیند غروب که نمی کنی! -می دانم – همچنان بر خاکریز سینه ی آفتاب سوخته ی
رسوایی ام - بی زوال - خواهی ماند و... من بی تو نخواهم ماند - می دانم - 1388/8/15 + نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388 10:0 توسط محمودوهابی گوکی |
روی ادامه کلیک کنید + نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 8:27 توسط محمودوهابی گوکی |
اشک رازیست،لبخند رازیست عشق رازیست اشک آنشب لبخند عشقم بود قصه نیستم که بگوئی،نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنانکه ببینی، یا چیزی چنان که بدانی + نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 8:12 توسط محمودوهابی گوکی |
ما نه آنیم كه فردوس برین
بفروشیم آسمان را به تمنای زمین بفروشیم ننگمان باد اگر از پی دنیا
برویم خام دینار شویم و دل و دین
بفروشیم سنگمان باد اگر آینهای
برداریم ننگمان باد اگر داغ جبین
بفروشیم ما نه آنیم كه در بند كمندی
باشیم یا به پیكار كمان را به كمین
بفروشیم زینبهپشتند حریفان همه
از بیم نبرد ما ولی جان گران پشت به زین
بفروشیم شرق و غرب از كرم ما صلهگیر
است، مباد خرِ رومی بخریم، آهوی چین
بفروشیم دل مبادا به هیاهوی چپ و
راست دهیم دین مبادا به یسار و به یمین
بفروشیم شرف ما بهسوی هیچ طرف مایل
نیست ما نه آنیم كه در معركه این
بفروشیم حجرة حنجره هرچند كه پررونق
شد ننگمان است كه آواز حزین
بفروشیم + نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 17:4 توسط محمودوهابی گوکی |
در کلاس روزگار + نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 13:10 توسط محمودوهابی گوکی |
ای حسُ و حال نو! + نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 12:46 توسط محمودوهابی گوکی |
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 18:7 توسط محمودوهابی گوکی |
Album Download By RapidShare MP3 128 عشق
شوري در نـهـاد ما نهـاد جــان
مـا در بـوتـه سودا نهـاد گـفتوگويي
در نـهـاد مـا فـکـنـد جستجـويي در درون مــا نهـاد داسـتــان دلـبـران
آغـــاز کــرد آرزويـي در دل شـيـدا
نهـاد رمزى
از اسرار باده كشف كــرد راز مستان جمله بر صحرا نهـاد قصهي
خوبان به نوعي بـاز گفت کاتشي
در پـيـر و در بـرنـا نهـاد از
خمستان جرعهايبرخاک ريخت جـنبشي در آدم
و حــوا نهـاد عقل
مجنون در کف ليلا سپرد جـان وامـق در لـب عـذرا نهـاد دمبدم در هر لباسي رخ نـمـود لحظه لحظه جاي ديگر پـا نهـاد چون
نبود او را مـعـيـن خـانـهاي
هـر کـجـا ديد، رخـت آنـجـا نهـاد بر
مثال خويشتن حرفي نوشت نــام
آن حـرف آدم و حـوا نهـاد حسن
را بر ديدهيخود جلوه داد منتي
بــر عـاشـق شـيـدا نهـاد هم
بهچشمخود جمالخود بديد تـهمتي
بـر چـشم نـابـيـنـا نهـاد کـام
فـرهــاد و مــراد مــا هـمـه در لــب شـيـريـن شکـرخـا نهـاد بـهـر آشـوب
دل سـودايـيــان خـال فـتـنـه بـــر رخ زيـبــا نهـاد وز پي بـرگ
و نـواي بـلـبـلان رنـگ و بـويي بر گل رعنــا نهـاد فتنهاى
انگيخت شورى در فكند در سرا و شهر ما چون پـا نهـاد جاى
خالى يافت از غوغا و شور شوروغوغا
كرد و رخت آنجا نهاد شور
و غوغايي بـر آمد از جهان حسناو چوندست
در يغما نهاد نـام
و ننگ مـا همه بـر بـاد داد نـام مـا
ديـوانـهي رسـوا نهـاد چون
عراقى را در اين ره خام يافت جــام مـا در آتـش سـودا
نهـاد + نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 11:20 توسط محمودوهابی گوکی |
|
| ||||||