فهمیدم اما دیرفهمیدم که "نادان" را /  از هرطرف هم که بخوانی باز "نادان" است

ازمهربان بودن دلم دیگر پشیمان است

زخمی شدم دور و برم صدها نمکدان است

دیروز می گفتم "محبت" قند یزد، اما

امروز می گویم که نه! چاقوی زنجان است  ...

چاقوکش و جراح می دانند یک چاقو

گاهی بلای جان و گاهی منجی جان است!

با هر ضعیفی مهربان بودم ولی افسوس

دیدم سلام بره هم با گرگ یکسان است!

اصلا چرا باید نترسم از ضعیفان؟ هان؟

وقتی لب کاغد شبیه تیغ بران است!

فهمیدم اما دیرفهمیدم که "نادان" را

از هرطرف هم که بخوانی باز "نادان" است

محسنکاویانی

فهمیدم اما دیرفهمیدم که "نادان" را /  از هرطرف هم که بخوانی باز "نادان" است

ازمهربان بودن دلم دیگر پشیمان است

زخمی شدم دور و برم صدها نمکدان است

دیروز می گفتم "محبت" قند یزد، اما

امروز می گویم که نه! چاقوی زنجان است  ...

چاقوکش و جراح می دانند یک چاقو

گاهی بلای جان و گاهی منجی جان است!

با هر ضعیفی مهربان بودم ولی افسوس

دیدم سلام بره هم با گرگ یکسان است!

اصلا چرا باید نترسم از ضعیفان؟ هان؟

وقتی لب کاغد شبیه تیغ بران است!

فهمیدم اما دیرفهمیدم که "نادان" را

از هرطرف هم که بخوانی باز "نادان" است

محسنکاویانی

این فصل را با من بخوان

سال 67 در دانشگاه شهیدباهنر کرمان دبیری زبان و ادبیات فارسی می خواندم. هنوز از سپاه پاسداران کاملا تسویه حساب نکرده بودم ، یک روز که داشتم از میدان خواجوی امروز ، میدان توفیق آن روز به طرف دانشگاه می رفتم، یک جیپ شهباز ایستاد، راننده را شناختم ، سلام کردم و سوار شدم. و از داخل بولوار 22 بهمن که هنوز خاکی بود و به صحرای سلسبیل معروف به طرف دانشگاه حرکت کرد ، مسافت زیادی نرفته بودیم که راننده پرسید، کجا می ری ؟ گفتم دانشگاه باهنر، پرسید ، دانشجویی؟ گفتم ، امسال قبول شده ام . پرسید ، بچه کجایی؟ گفتم ، بچه گلبافم.
انگار شوکه شده بود ، گفت گوک؟! گفتم بله.. چرا تعجب کردین؟! گفت ای والله گوک هم دانشجو داره ؟! گفتم چرا ؟ ... تعجب نداره و ادامه دادم که فقط من نیستم، بچه های زیادی هستند که قبل از من قبول شده اند و دارن درس می خونن، خیلی کیف کرده بود ، پرسید ، می دونی من کی هستم؟ گفتم بله ، شما آقای ماشاالله فاضلی ، راننده آموزش و پرورش گلباف هستین. گفت ای ناقلا ! پس من رو می شناختی ؟! ديگه نطقش باز شده بود،
از گلباف و زیبایی ها و رونق این شهر قبل از زلزله گفت و از مهاجرت بیشتر مردم به کرمان و شهرهای دیگر و...
وقتی جلوی دانشگاه رسیدیم ، دلش نمی خواست من پیاده شوم، پرسید ، دیگه کیا توی دانشگاه هستند؟ گفتم ، پسر آقا سيداحمد میریوسفی، پسر آقای احمدی، آقای حیدری، آقای طاهری و... با ذوق می خندید. دست مرا محکم گرفت و درحالی که خداحافظی می کرد ، گفت آفرین امروز خوشحالم کردی...
❤️❤️❤️
امروز داشتم خاطرات آن روز را مرور می کردم، و می گویم کاش مرحوم ماشاالله فاضلی بود و می دیدکه مردم و جوان های گلبافی چقدر پیشرفت کرده اند! امروز حدود 3000 لیسانس و فوق لیسانس و دهها دکتر گلبافی در رشته های مختلف تحصیل کرده اند و بسیاری در گلباف، کرمان و شهرهای دیگر مشغول کارهای دولتی و غیر دولتی هستند...
خدایا شکرت بخاطر همه نعمت ها و عنایت هایت.
❤️❤️❤️
البته اگر توجه بیشتری صورت می گرفت و گرد و غبار بیکاری و نداری از چهره شهر و مردم زدوده می شد گلها چه گل می شد.!
❤️❤️❤️
این فصل را با من بخوان
عاشقانه ها
https://telegram.me/mvahabiloveyou