سال 67 در دانشگاه شهیدباهنر کرمان دبیری زبان و ادبیات فارسی می خواندم. هنوز از سپاه پاسداران کاملا تسویه حساب نکرده بودم ، یک روز که داشتم از میدان خواجوی امروز ، میدان توفیق آن روز به طرف دانشگاه می رفتم، یک جیپ شهباز ایستاد، راننده را شناختم ، سلام کردم و سوار شدم. و از داخل بولوار 22 بهمن که هنوز خاکی بود و به صحرای سلسبیل معروف به طرف دانشگاه حرکت کرد ، مسافت زیادی نرفته بودیم که راننده پرسید، کجا می ری ؟ گفتم دانشگاه باهنر، پرسید ، دانشجویی؟ گفتم ، امسال قبول شده ام . پرسید ، بچه کجایی؟ گفتم ، بچه گلبافم.
انگار شوکه شده بود ، گفت گوک؟! گفتم بله.. چرا تعجب کردین؟! گفت ای والله گوک هم دانشجو داره ؟! گفتم چرا ؟ ... تعجب نداره و ادامه دادم که فقط من نیستم، بچه های زیادی هستند که قبل از من قبول شده اند و دارن درس می خونن، خیلی کیف کرده بود ، پرسید ، می دونی من کی هستم؟ گفتم بله ، شما آقای ماشاالله فاضلی ، راننده آموزش و پرورش گلباف هستین. گفت ای ناقلا ! پس من رو می شناختی ؟! ديگه نطقش باز شده بود،
از گلباف و زیبایی ها و رونق این شهر قبل از زلزله گفت و از مهاجرت بیشتر مردم به کرمان و شهرهای دیگر و...
وقتی جلوی دانشگاه رسیدیم ، دلش نمی خواست من پیاده شوم، پرسید ، دیگه کیا توی دانشگاه هستند؟ گفتم ، پسر آقا سيداحمد میریوسفی، پسر آقای احمدی، آقای حیدری، آقای طاهری و... با ذوق می خندید. دست مرا محکم گرفت و درحالی که خداحافظی می کرد ، گفت آفرین امروز خوشحالم کردی...
❤️❤️❤️
امروز داشتم خاطرات آن روز را مرور می کردم، و می گویم کاش مرحوم ماشاالله فاضلی بود و می دیدکه مردم و جوان های گلبافی چقدر پیشرفت کرده اند! امروز حدود 3000 لیسانس و فوق لیسانس و دهها دکتر گلبافی در رشته های مختلف تحصیل کرده اند و بسیاری در گلباف، کرمان و شهرهای دیگر مشغول کارهای دولتی و غیر دولتی هستند...
خدایا شکرت بخاطر همه نعمت ها و عنایت هایت.
❤️❤️❤️
البته اگر توجه بیشتری صورت می گرفت و گرد و غبار بیکاری و نداری از چهره شهر و مردم زدوده می شد گلها چه گل می شد.!
❤️❤️❤️
این فصل را با من بخوان
عاشقانه ها
https://telegram.me/mvahabiloveyou